![]() |
![]() |
|
|
بي عشق آدمي گنگي خواب ديده است . کسي که عشق را تجربه نکرده ، به معناي واقعي کلمه ، هنوز متولد نشده است. چنين شخصي به لحاظ ظاهري ، خارج از زهدان مادر زندگي ميکند، اما به لحاظ روحي دچار قبض و گرفتگي ست. و درهاي وجودش به روي باد و باران و خورشيد و آسمان بسته است. او در حصار ترس زنداني ست. اگر بسته بماني ، انرژي هايت در درونت مي چرخند ، به بيرون جاري نمي شوند و به درياي هستي نمي ريزند. اگر تماس تو با هستي ، با آن کل يگانه ، قطع شود ، دچار خسران مي شوي و احساس بيچارگي مي کني. اگر از جاري شدن بماني ، راکد مي شوي ، مرداب مي شوي ، مي ميري ، مي گندي ، آنگاه ديگر نه رودي پر خروش ، بلکه مردابي گل آلود هستي . ترس ، فقط مرگ را در چنته دارد : زيرا کمترين اثري از آثار حيات در آن نيست . اما همين انرژي اگر گشوده باشي ، به عشق تبديل مي شود . درها و پنجره هاي وجودت را بگشا . نفس بکش. ببين. همان انرژي ، همان آب راکد ، هنگامي که جاري مي شود ، هنگامي که در بستر رود سرازير مي شود ، به آبي زلال تغيير ماهيت مي دهد . جهت جريان رودخانه درياست. همين جهت است که شفافيت مي بخشد و زلال ميکند. زيرا رو بسوي امري متعالي ، قدسي و بيکرانه دارد. زندگي را عاشقانه زندگي کن ، نه هراسان . اگر زندگي را عاشقانه زندگي کني ، جاودانگي را در لحظات گذرا تجربه خواهي کرد ، اگر زندگي را عاشقانه سپري کني ، دلت بستر رودخانه تمامي شعرهاي جهان خواهد شد ، لطيف خواهي شد ، شفيق خواهي بود . آنگاه نه تنها خود سعادتمند خواهي زيست ، بلکه وجودت براي ديگران نيز سعادتي خواهد بود...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
از تخليه ء خود هراسي نداشته باش، زيرا تنها دروازه توست، تنها راه توست _ و تنها مقصد توست . شجاعت خالي بودن، همهء آن چيزي است که براي يگانگي با هستي نياز داري. آنهايي که پر اند ، خالي ميمانند ، و آنهايي که خالي اند ، سرشار ميشوند، اين است رياضيات خداوند. به فکر اين نباش که کاري بکني بدان ، وصالش نه به کوشش دهند ، و نه به شعار ، و نه به زهد و رياضت ، زيرا او هم اکنون پيش توست ! درنگ کن و ببين! کاري انجام دادن ، يعني دويدن فراغت ، يعني درنگ کردن . بله ! اگر او در دور دست ها بود ، ميتوانستيم بدويم تا او را ببينيم، اما او نزديک ترين نزديکي هاست اگر او را گم کرده بوديم ، ميتوانستيم او را بجوييم و بيابيم ، اما او هرگز از ما گم نبوده است! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
بي عشق گويي هيچ ندارم ، بي اميد و بي فروغ ، تنها ، پر از تهي ، ساکت از بغض و لبريز از فرياد سکوت ، مردد ، حتي به عشق ... پروردگارا ! مرا عشقي عطا کن ، عشقي ابدي ... و مرا بدان زنده گردان که روحم در حال مرگ است در اين همه سياهي و غربت . نازنين خداي من ! مرا نجات بخش از ترديد ، که حوادث روزگار و هر آنچه تو مي داني و من مرا به ترديد واداشته است. مهربان ابدي ! در تمامي لحظات بغض تهديد مي کند فروغ چشمانم را ، و فرياد نهفته در قلبم تلنگر به شيشه سکوتم مي زند ، و شنيده ها و ديده هايم ،
که اي کاش هيچگاه نمي شنيدم و نمي ديدم - مثل خنجري است . و تو مي داني چه مي گويم ، و از کدامين تاريکي سخن مي گويم ... و تنها تو ميداني درد رخنه کرده در اعماق وجودم را ... خداي من ! مگذار روحم بميرد ، مگذار نا اميدي و ترديد بر اندک دارايي ام چيره شود ، مرا به آنچه برايم نوشته اي صبور گردان . تمام ذرات تهي وجودم عشقي را طلب مي کند ، عشقي هميشگي ... و يقين که اوج اين عشق ، عشق به توست . پروردگار من ! مرا به دم عشق خودت زنده گردان ، که از ازل تا ابدست ، و مرا بدان اميد بخش ، که اين خاک غريب تمامي اميدم را ربوده است ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 2 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
همين طور چرخ خوردم وچرخ خوردم احساس کردم تنم گرم شد ... نه نه نترس ضربان قلبت که بالا بره حرارت تنت که زياد بشه آب مي شي تو بايد خودتو به کنار پنجره برسوني ... اگه باد منو به جاي ديگه اي ببره چي؟ ساعتي گذشت کم کم به زمين نزديک مي شدم از دور سقف خونه ي اونو ديدم پس درست اومده بودم خدايا کمکم کن به پنجره نزديک بشم باد کمي با من مدارا کن منو به کنار اون پنجره ببر من از راه دوري اومدم دلمو نشکن ، دعاهام که تموم شد به نزديکي هاي پنجره رسيده بودم اون کنار پنجره بود باور مي کني اونم سر قولش ايستاده بود
چهار متر ، سه متر ، دلم لحظه لحظه تندتر مي تپيد ، دو متر ، فرياد زدم : آرزو من اومدم ، يک متر ، دستمو بگير ، آرزو صدامو نشنيد دستمو دراز کردم تا شايد گوشه ي پنجره رو بگيرم سر انگشتام کنار پنجره رو لمس کرد ، خدايا کمکم کن خدايا کمکم کن رسيدم ... حس کردم تموم شده ديگه مي تونم کنار پنجره فرود بيام اما يه باره يه نسيم همه چيزو خراب کرد فرياد زدم آرزو دستمو بگير ترجيح مي دم با گرماي دست تو بميرم تا روي زمين اما فايده اي نداشت من از پنجره دور شده بودم حالا وقت شمارش معکوس بود پنج متر چهار متر ، بايد مروري مي کردم شايد ديگه هيچ وقت فرصت مرور دوباره اي نداشته باشم
: آرزو به من رو کرد وگفت امروز روز عجيبيه هوا سرده ولي من سردم نيست لبخند دلنشيني زد و گفت مي دوني چرا؟ با تعجب گفتم نه نمي دونم گفت امروز من براي اولين بار توي زندگيم لبخند زدم گفتم لبخند؟ چرا؟ چرا واسه اولين بار؟ گفت مهم نيست چرا واسه اولين بار مهم اينه که بعد از اين فقط از لبخند هاي زندگيم صورت سفيد تو رو بياد ميارم بياد ميارم که اولين بار به صورت سفيد تو لبخند زدم ...حرارت تمام وجودمو گرفت من وآرزو با هم عاشق شده بوديم بهش گفتم دارم اب مي شم از کنار پنجره برم دار مي خوام تو آغوش گرم دستاي تو ذوب بشم وبميرم ... اشک هاش پايين اومد وکنار من روي برفا يخ زد گفت سال ديگه همين جا کنار همين پنجره منتظرم يادت باشه منتظرم ...قول مي دم که همين طور مي شه سعي خودمو مي کنم ...با گريه گفت اگر فراموشم کردي ؟ اگر باد به حسادت من سر بلند کرد ، اگر قبل از رسيدن به پنجره ... بعد گريه اش به هق هق بلندي بدل شد فرصتي نداشتم شايد اگر ضربان قلبم اينطوري بالا نبود مدت بيشتري اونجا کنارش مي موندم اما گرم بود بدنم گرم بود هوا گرم بود قلبم گرم بود و من لحظه لحظه آب مي شدم...
سه متر ، من به قولم عمل نکردم و حالا دارم سقوط مي کنم ديگه مهم نيست توي يه چاله ي پر اب يا تو ... دو متر ، و ... مي دونم که اون اولين لبخندش رو يا بهتره بگم آخرين لبخندش رو به من هديه داد اما مهم اين بود که چرا اولين لبخند؟؟؟؟ يعني تا قبل از اومدن من انقدر غمگين بود من ديگه نه فقط به خاطر قولم به خاطر اينکه يه بار ديگه رو لباش لبخند بيارم اون پنجره رو دوست داشتم ، يک متر، اي زمين مدفن آرزوي خفته ي من باش ... آرزو رو کنار پنجره مي ديدم که با حسرت به اسمون خيره شده دلم ذره ذره مي سوخت وهيچ کس از آتش درونم خبر نداشت خودمو به دست باد سپردم وچشمام رو بستم ... وقتي چشم هام رو باز کردم هنوز زنده بودم روي تل بزرگي از برف نشسته بودم ودرست روبروي پنجره ي اتاق آرزو بودم به اطرافم نگاهم کردم کمي کنار تر از خودم شئ بزرگ ونارنجي رنگي ديدم بالاي سرم يه سنگ بزرگ وسياه رنگ بود به پايين نگاه کردم کلي از زمين فاصله داشتم ... واي خداي من ، من روي صورت يه ادم برفي بزرگ نشسته بودم روي گونه ي يخ زده ي يه آدم برفي که حالا فرصت زندگي بيشتري داشت اما ديگه هيچ چيز خوشحالم نمي کرد آرزو اون بالا پشت پنجره حسرت به دل اشک به چشم ، اما نه ارزو ديگه پشت پنجره نبود نگاهم به اون بالا افتاد يعني کجا رفته بود ؟ در خونه ي آجري باز شد اره ارزو بود که آهسته به سمت آدم برفي ميومد بغض گلوم رو گرفت خدايا خيلي مهربوني اون داره به سمتم مياد آره يه لبخند زيبا هم به لب داره ديگه هيچي از خدا نمي خوام اون که نمي دونه من اينجا اين پايين نشستم مي دونه يعني به خاطر من اومده پايين؟ يعني صداي فرياد هام رو شنيده يعني منو ديده که از اون بالا دارم سقوط مي کنم روي اين ادم برفي؟ آرزو لبخند زنان بهم نزديک شد صداي زيباش رو شنيدم که به بچه اي که ادم برفي رو ساخته مي گه امروز يه مهمون داشتم کنار پنجره يه دونه ي سفيد و قشنگ يکساله که منتظرش بودم با هم کلي صحبت کرديم قول داده سال بعد دوباره بياد حالا اون رفته و من اومدم که به ياد اون يه شال به ادم برفيت هديه بدم ... بچه از ته دل خنديد و من از ته دل گريه کردم ، آخه من پارسال کنار اون پنجره يادم رفت از آرزو بپرسم با مني ؟ يا با کدوم يکي از اين دونه هاي سفيد کنار پنجره که هيچ کدوم صداي همو نمي شنون کدوم يکي از اين هزار دونه که همه مثه همن؟ يا اينکه شايد اونروز با من بودي و امروز منو با اون اشتباه گرفتي؟، آرزو به آدم برفي نزديک شد شال رو دور گردنش پيچيد و بوسه اي روي گونه ي ادم برفي زد ، واي خداي من حرارت لبهاش من رو که روي گونه ي آدم برفي نشسته بودم ذوب کرد ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
آنچه هستي هديه خداوند به توست و آنچه مي شوي هديه ي تو به خدا... پس بي نظير باش ... همه ي عمر دير ميفهميم
...تو لحظه ها و دقيقه هاي آخر...وقتي عمر همه چيز داره تموم ميشه... مثل وقت هايي که ............
زندگي تو لحظه هاي از دست دادن شيرين ميشه يه لحظه آفتاب تو هواي سرد غنيمت ميشه
خدا تو موقع سختيها تنها پناهت ميشه يه قطره نور توي درياي تاريکي واست همه ي دنيا ميشه
يه عزيز وقتي که از دست رفت برات همه کس ميشه پاييز وقتي که تموم شد به نظرت قشنگ و قشنگ تر ميشه پاييز به نفس نفس افتاده............
هيچ کس مطمئن نيست که فردا رومي بينه يا نه............ .. امروز تمام چيزها و ادمهاي دور و برت رو خوب ببين........ زندگي خيلي طولاني نيست............
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
من چه دلتنگم
آنقدر پاک بود از قدم انسانها
که چشمها فقط براي شادي به اشک مينشست لبها محراب بوسه عشق بود نه ترک خشکيده يک ديوار و من فرشته کوچکي بودم در بهشت فارغ از مرز و جدا از سرنوشت و نه حتي هيچ معبدي که مرا از خدايم جدا کند خوابهايم همه از جنس گل ياس و تمام وجودم احساس روزگاريست دلم هوسش را دارد من غريبم اينجا همه را ميبخشم به شما دلخوشم من به همين گلبرگي که فقط زنده کند ياد تورا ياد چشمان تورا
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 1 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط سارا |
|
|
چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روي دکمه هاي پيانو .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
ز لیلی من شنیدم یا علی گفت به مجنون چون رسیدم یاعلی گفت مگر این وادی دارالجنون است که هر دیوانه دیدم یا علی گفت نسیمی غنچه ای را باز میکرد به گوش غنچه کم کم یا علی گفت خمیر خاک آدم را سر شتند چو بر می خواست آدم یا علی گفت مسیحا هم دم از اعجاز می زد ز بس بیچاره مریم یا علی گفت علی را ضربتی کاری نمیشد گمانم ابن ملجم یا علی گفت مگر خیبر ز جایش کنده میشد یقین آنجا علی هم یا علی گفت
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
که سالهاست مرده است ومن هنوز با ساز سياه ابر بي تلاطم وآسمان بي رنگ زندگي مي کنم زندگي آرام است مانند رودي که هر روز مي خروشد هر روز... مي خروشد اما مثل ديروز مثل فردا وشايد احساسم در شعرها خوابيده است زبان زمان ما و اين دنيا وباز در ميان هياهو ساکتم... کسي گفت:مسکوت! روزها ، هفته ها ،سالهاست مي خندم و مستانه مي گريم ما نيز... مانيز در اوراق زمان مي ميريم و عشق انگار بايد باشد
وعشق شايد... نه! تنها کلمه اي زيباست! عشق زمان خيال نياز بگذارد بگذرد ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 2 بعد از ظهر توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
مهم نيست کي بودم .......
مهم اينه که ميخوام از نو بسازم از نو.............. |
|
RSS
|