تبليغاتX
ღ♥ღ سازها را باید از نو کوک کردღ♥ღ

بي عشق      

آدمي گنگي خواب ديده است .

کسي که عشق را تجربه نکرده ، به معناي واقعي کلمه ،

هنوز متولد نشده است.

چنين شخصي به لحاظ ظاهري ،

خارج از زهدان مادر زندگي ميکند،

اما به لحاظ روحي دچار قبض و گرفتگي ست.

و درهاي وجودش

به روي باد و باران و خورشيد و آسمان بسته است.

او در حصار ترس زنداني ست.

اگر بسته بماني ،

انرژي هايت در درونت مي چرخند ،

به بيرون جاري نمي شوند

و به درياي هستي نمي ريزند.

اگر تماس تو با هستي ،

با آن کل يگانه ،

قطع شود ،

 دچار خسران مي شوي و احساس بيچارگي مي کني.

اگر از جاري شدن بماني ،

راکد مي شوي ،

مرداب مي شوي ،

مي ميري ،

مي گندي ،

 آنگاه ديگر نه رودي پر خروش ،

بلکه مردابي گل آلود هستي .

ترس ، فقط مرگ را در چنته دارد :

زيرا کمترين اثري از آثار حيات در آن نيست .

اما همين انرژي

اگر گشوده باشي ،

به عشق تبديل مي شود .

درها و پنجره هاي وجودت را بگشا .

نفس بکش.

ببين.

همان انرژي ، همان آب راکد ،

هنگامي که جاري مي شود ،

 هنگامي که در بستر رود سرازير مي شود ،

به آبي زلال تغيير ماهيت مي دهد .

جهت جريان رودخانه درياست.

همين جهت است که شفافيت

مي بخشد و زلال ميکند.

زيرا رو بسوي امري متعالي ، قدسي و بيکرانه دارد.

زندگي را عاشقانه زندگي کن ،

نه هراسان .

اگر زندگي را عاشقانه زندگي کني ،

جاودانگي را در لحظات گذرا تجربه خواهي کرد ،

اگر زندگي را عاشقانه سپري کني ،

دلت بستر  رودخانه تمامي شعرهاي جهان خواهد شد ،

لطيف خواهي شد ،

شفيق خواهي بود .

آنگاه نه تنها خود سعادتمند خواهي زيست ،

بلکه وجودت براي ديگران نيز سعادتي خواهد بود...


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 11 قبل از ظهر  توسط سارا | 

از تخليه ء خود هراسي نداشته باش، زيرا تنها دروازه توست،

تنها راه توست _ و تنها مقصد توست .

شجاعت خالي بودن،

همهء آن چيزي است که براي يگانگي با هستي نياز داري.

آنهايي که پر اند ، خالي ميمانند ، و آنهايي که خالي اند ، سرشار ميشوند،

اين است رياضيات خداوند.

به فکر اين نباش که کاري بکني

بدان ، وصالش نه به کوشش دهند ،

و نه به شعار ، و نه به زهد و رياضت ،

زيرا او هم اکنون پيش توست !

درنگ کن و ببين!

کاري انجام دادن ، يعني دويدن

فراغت ، يعني درنگ کردن .

بله ! اگر او در دور دست ها بود ، ميتوانستيم بدويم تا او را ببينيم،

اما او نزديک ترين نزديکي هاست

اگر او را گم کرده بوديم ، ميتوانستيم او را بجوييم و بيابيم ،

اما او هرگز از ما گم نبوده است!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط سارا | 
 

بي عشق گويي هيچ ندارم ،

بي اميد و بي فروغ ، تنها ، پر از تهي ،

ساکت از بغض و لبريز از فرياد سکوت ،

مردد ، حتي به عشق ...

پروردگارا !

 مرا عشقي عطا کن ، عشقي ابدي ...

 و مرا بدان زنده گردان که روحم در حال مرگ است

 در اين همه سياهي و غربت .

نازنين خداي من !

 مرا نجات بخش از ترديد ،

 که حوادث روزگار و هر آنچه تو مي داني و من 

 مرا به ترديد واداشته است.

مهربان ابدي !

 در تمامي لحظات بغض تهديد مي کند فروغ چشمانم را ،

 و فرياد نهفته در قلبم تلنگر به شيشه سکوتم مي زند ،

 و شنيده ها و ديده هايم ،

 که اي کاش هيچگاه نمي شنيدم و نمي ديدم -

 مثل خنجري است .

و تو مي داني چه مي گويم ،

و از کدامين تاريکي سخن مي گويم ...

و تنها تو ميداني درد رخنه کرده در اعماق وجودم را ...

خداي من !

 مگذار روحم بميرد ، 

 مگذار نا اميدي و ترديد بر اندک دارايي ام چيره شود ،

 مرا به آنچه برايم نوشته اي صبور گردان .

تمام ذرات تهي وجودم عشقي را طلب مي کند ،

عشقي هميشگي ...

و يقين که اوج اين عشق ، عشق به توست .

پروردگار من !

 مرا به دم عشق خودت زنده گردان ، که از ازل تا ابدست ،

 و مرا بدان اميد بخش ،

 که اين خاک غريب تمامي اميدم را ربوده است ...


 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 2 بعد از ظهر  توسط سارا | 


يه صداي عجيب به گوشم رسيد تا حالا همچين صدايي نشنيده بودم فکر ميکردم شايد مثل روزاي پيش هنوز قراره تو نوبت بمونم اما نه دستمو دادم به دستش و راه افتاديم مي دونستم سفر من هزار راه داره که ازش خبر ندارم نميدونم چقدر از راهو اومده بودم که دستش از دستم رها شد وباد منو با خودش کشيد وبرد فرياد زدم اما اونم تو کولاک گم شده بود فايده اي نداشت بايد مي رفتم همينطور که بين بقيه ي دونه ها در حال چرخ خوردن بودم گاهي تنه اي به يکيشون مي زدم به فکر فرو رفتم دلم مي خواست مثل سال گذشته کنار همون پنجره اي فرود بيام که ...يه باره وحشت به دلم افتاد نکنه قبل از فرود اومدن آب بشم؟ نکنه بين زمين وآسمون مهو بشم ... نکنه قبل از غروب روي زمين گرم فرود بيام؟ نکنه توي چاله ي آب بيفتم؟ نکنه رو پرهاي گرم گنجشک سر شاخه بشينم؟ يا اگه تو گودال دست اون بچه ي شيطون که دستاشو از پنجره بيرون آورده زندگيمو از دست بدم؟ اما من به خاطر خودم نبود که مي ترسيدم من قول داده بودم سال گذشته تو همچين روزي بهش قول داده بود که دوباره ميام وکنار پنجره اش مي شينم تا اون بهم لبخند بزنه حالا اينکه اون لبخند چه اهميتي داشت بمونه تا بعد...

 

همين طور چرخ خوردم وچرخ خوردم احساس کردم تنم گرم شد ... نه نه نترس ضربان قلبت که بالا بره حرارت تنت که زياد بشه آب مي شي تو بايد خودتو به کنار پنجره برسوني ... اگه باد منو به جاي ديگه اي ببره چي؟ ساعتي گذشت کم کم به زمين نزديک مي شدم از دور سقف خونه ي اونو ديدم پس درست اومده بودم خدايا کمکم کن به پنجره نزديک بشم باد کمي با من مدارا کن منو به کنار اون پنجره ببر من از راه دوري اومدم دلمو نشکن ، دعاهام که تموم شد به نزديکي هاي پنجره رسيده بودم اون کنار پنجره بود باور مي کني اونم سر قولش ايستاده بود

چهار متر ، سه متر ، دلم لحظه لحظه تندتر مي تپيد ، دو متر ، فرياد زدم : آرزو من اومدم ، يک متر ، دستمو بگير ، آرزو صدامو نشنيد دستمو دراز کردم تا شايد گوشه ي پنجره رو بگيرم سر انگشتام کنار پنجره رو لمس کرد ، خدايا کمکم کن خدايا کمکم کن رسيدم ... حس کردم تموم شده ديگه مي تونم کنار پنجره فرود بيام اما يه باره يه نسيم همه چيزو خراب کرد فرياد زدم آرزو دستمو بگير ترجيح مي دم با گرماي دست تو بميرم تا روي زمين اما فايده اي نداشت من از پنجره دور شده بودم حالا وقت شمارش معکوس بود پنج متر چهار متر ، بايد مروري مي کردم شايد ديگه هيچ وقت فرصت مرور دوباره اي نداشته باشم

 

: آرزو به من رو کرد وگفت امروز روز عجيبيه هوا سرده ولي من سردم نيست لبخند دلنشيني زد و گفت مي دوني چرا؟ با تعجب گفتم نه نمي دونم گفت امروز من براي اولين بار توي زندگيم لبخند زدم گفتم لبخند؟ چرا؟ چرا واسه اولين بار؟ گفت مهم نيست چرا واسه اولين بار مهم اينه که بعد از اين فقط از لبخند هاي زندگيم صورت سفيد تو رو بياد ميارم بياد ميارم که اولين بار به صورت سفيد تو لبخند زدم ...حرارت تمام وجودمو گرفت من وآرزو با هم عاشق شده بوديم بهش گفتم دارم اب مي شم از کنار پنجره برم دار مي خوام تو آغوش گرم دستاي تو ذوب بشم وبميرم ... اشک هاش پايين اومد وکنار من روي برفا يخ زد گفت سال ديگه همين جا کنار همين پنجره منتظرم يادت باشه منتظرم ...قول مي دم که همين طور مي شه سعي خودمو مي کنم ...با گريه گفت اگر فراموشم کردي ؟ اگر باد به حسادت من سر بلند کرد ، اگر قبل از رسيدن به پنجره ... بعد گريه اش به هق هق بلندي بدل شد فرصتي نداشتم شايد اگر ضربان قلبم اينطوري بالا نبود مدت بيشتري اونجا کنارش مي موندم اما گرم بود بدنم گرم بود هوا گرم بود قلبم گرم بود و من لحظه لحظه آب مي شدم...

سه متر ، من به قولم عمل نکردم و حالا دارم سقوط مي کنم ديگه مهم نيست توي يه چاله ي پر اب يا تو ... دو متر ، و ... مي دونم که اون اولين لبخندش رو يا بهتره بگم آخرين لبخندش رو به من هديه داد اما مهم اين بود که چرا اولين لبخند؟؟؟؟ يعني تا قبل از اومدن من انقدر غمگين بود من ديگه نه فقط به خاطر قولم به خاطر اينکه يه بار ديگه رو لباش لبخند بيارم اون پنجره رو دوست داشتم ، يک متر، اي زمين مدفن آرزوي خفته ي من باش ...

آرزو رو کنار پنجره مي ديدم که با حسرت به اسمون خيره شده دلم ذره ذره مي سوخت وهيچ کس از آتش درونم خبر نداشت خودمو به دست باد سپردم وچشمام رو بستم ... وقتي چشم هام رو باز کردم هنوز زنده بودم روي تل بزرگي از برف نشسته بودم ودرست روبروي پنجره ي اتاق آرزو بودم به اطرافم نگاهم کردم کمي کنار تر از خودم شئ بزرگ ونارنجي رنگي ديدم بالاي سرم يه سنگ بزرگ وسياه رنگ بود به پايين نگاه کردم کلي از زمين فاصله داشتم ... واي خداي من ، من روي صورت يه ادم برفي بزرگ نشسته بودم روي گونه ي يخ زده ي يه آدم برفي که حالا فرصت زندگي بيشتري داشت اما ديگه هيچ چيز خوشحالم نمي کرد آرزو اون بالا پشت پنجره حسرت به دل اشک به چشم ، اما نه ارزو ديگه پشت پنجره نبود نگاهم به اون بالا افتاد يعني کجا رفته بود ؟ در خونه ي آجري باز شد اره ارزو بود که آهسته به سمت آدم برفي ميومد بغض گلوم رو گرفت خدايا خيلي مهربوني اون داره به سمتم مياد آره يه لبخند زيبا هم به لب داره ديگه هيچي از خدا نمي خوام اون که نمي دونه من اينجا اين پايين نشستم مي دونه يعني به خاطر من اومده پايين؟ يعني صداي فرياد هام رو شنيده يعني منو ديده که از اون بالا دارم سقوط مي کنم روي اين ادم برفي؟ آرزو لبخند زنان بهم نزديک شد صداي زيباش رو شنيدم که به بچه اي که ادم برفي رو ساخته مي گه امروز يه مهمون داشتم کنار پنجره يه دونه ي سفيد و قشنگ يکساله که منتظرش بودم با هم کلي صحبت کرديم قول داده سال بعد دوباره بياد حالا اون رفته و من اومدم که به ياد اون يه شال به ادم برفيت هديه بدم ... بچه از ته دل خنديد و من از ته دل گريه کردم ، آخه من پارسال کنار اون پنجره يادم رفت از آرزو بپرسم با مني ؟ يا با کدوم يکي از اين دونه هاي سفيد کنار پنجره که هيچ کدوم صداي همو نمي شنون کدوم يکي از اين هزار دونه که همه مثه همن؟ يا اينکه شايد اونروز با من بودي و امروز منو با اون اشتباه گرفتي؟، آرزو به آدم برفي نزديک شد شال رو دور گردنش پيچيد و بوسه اي روي گونه ي ادم برفي زد ، واي خداي من حرارت لبهاش من رو که روي گونه ي آدم برفي نشسته بودم ذوب کرد ...

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 10 قبل از ظهر  توسط سارا | 
 

آنچه هستي هديه خداوند به توست و آنچه مي شوي هديه ي تو به خدا... پس بي نظير باش  ...

همه ي عمر دير ميفهميم

...تو لحظه ها و دقيقه هاي آخر...وقتي عمر همه چيز داره تموم ميشه...

 مثل وقت هايي که ............

 زندگي تو لحظه هاي از دست دادن شيرين ميشه

 يه لحظه آفتاب تو هواي سرد غنيمت ميشه

 خدا تو موقع سختيها تنها پناهت ميشه

يه قطره نور توي درياي تاريکي واست همه ي دنيا ميشه

 يه عزيز وقتي که از دست رفت برات همه کس ميشه

 پاييز وقتي که تموم شد  به نظرت قشنگ و قشنگ تر ميشه

 پاييز به نفس نفس افتاده............

هيچ کس مطمئن نيست که فردا رومي بينه يا نه............ ..

 امروز تمام چيزها و ادمهاي دور و برت رو خوب ببين........

زندگي خيلي طولاني نيست............

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 12 بعد از ظهر  توسط سارا | 

 

من چه دلتنگم


ياد آن روز به خير که زمين

آنقدر پاک بود از قدم انسانها


که هيچ پبامبري را به خود نميپذيرفت


و دلها آنچنان سرشار

که چشمها فقط

براي شادي به اشک مينشست

لبها محراب بوسه عشق بود

نه ترک خشکيده يک ديوار

و من

فرشته کوچکي بودم در بهشت

فارغ از مرز و جدا از سرنوشت

و نه حتي

هيچ معبدي

که مرا از خدايم جدا کند

خوابهايم همه از جنس گل ياس

و تمام وجودم احساس

روزگاريست دلم

هوسش را دارد

من غريبم اينجا

همه را ميبخشم به شما

دلخوشم من به همين گلبرگي

که فقط زنده کند ياد تورا

ياد چشمان تورا


+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط سارا | 

 
   


 راهبي در نزديکي معبد زندگي مي کرد . در خانه روبرويش  يک روسپي اقامت داشت . راهب که مي ديد مردان زيادي به آن خانه رفت و آمد دارند . تصميم گرفت با او صحبت کند . زن را سرزنش کرد : " تو بسيار گناهکاري . روز وشب به خدا بي احترامي مي کني . چرا دست از اين کار نمي کشي ؟ چرا کمي به زندگي بعد از مرگت فکر نمي کني . " زن به شدت از گفته هاي راهب شرمنده شد و از صميم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست . همچنين از خداي قادر متعال خواست که راه تازه اي براي امرار معاش به او نشان بدهد .اما راه ديگري براي امرار معاش پيدا نكرد.                                                            
 بعد از يک هفته گرسنگي , دوباره به روسپي گري پرداخت .اما هر بار که بدن خود را به بيگانه اي تسليم مي کرد از درگاه خدا آمرزش مي خواست .راهب که از بي تفاوتي زن نسبت به اندرز او خشمگين شده بود فکر کرد : " از حالا تا روز مرگ اين گناهکار , مي شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند . "
 

 


و از آن روز کار ديگري نکرد جز اين که زندگي آن روسپي را زير نظر بگيرد . هر مردي که وارد خانه مي شد , راهب ريگي بر ريگ هاي ديگر مي گذاشت .مدتي گذشت . راهب دوباره روسپي را صدا زد و گفت : " اين کوه سنگ را مي بيني ؟ هر کدام از اين سنگها نماينده يکي از گناهان کبيره اي است که انجام داده اي , آن هم بعد از هشدار من . دوباره مي گويم : مراقب اعمالت باش ! "
زن به لرزه افتاد , فهميد گناهانش چقدر انباشته شده است . به خانه برگشت , اشک پشيماني ريخت و دعا کرد : " پروردگارا, کي رحمت تو مرا از اين زندگي مشقت بار آزاد مي کند ؟ "خداوند دعايش را پذيرفت . همان روز , فرشته ي مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت . فرشته به دستور خدا , از خيابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد .

 


روح روسپي , بي درنگ به بهشت رفت . اما شياطين , روح راهب را به دوزخ بردند . در راه , راهب ديد که بر روسپي چه گذشته و شِکوه کرد : "خدايا , اين عدالت توست ؟ من که تمام زندگي ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام , به دوزخ مي روم و آن روسپي که فقط گناه کرده , به بهشت مي رود !"
يکي از فرشته ها پاسخ داد :
" تصميمات خداوند همواره عادلانه است . تو فکر مي کردي که عشق خدا فقط يعني فضولي در رفتار ديگران . هنگامي که تو قلبت را سرشار از گناه فضولي مي کردي , اين زن روز وشب دعا مي کرد . روح او , پس از گريستن , چنان سبک مي شد که توانستيم او را تا بهشت بالا ببريم . اما آن ريگ ها چنان روح تو را سنگين کرده بودند که نتوانستيم تو را بالا ببريم ."
                    
 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 9 قبل از ظهر  توسط سارا | 
 

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روي دکمه هاي پيانو .
صداي موسيقي فضاي کوچيک کافي شاپ رو پر کرد .


روحش با صداي آروم و دلنواز موسيقي , موسيقي که خودش خلق مي کرد اوج مي گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توي نت هاي موسيقي خلاصه مي شد .
هيچ کس اونو نمي ديد .
همه , همه آدمايي که مي اومدن و مي رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز مي کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقي مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم مي زد .
غمناک مي زد , شاد مي زد , واسه دلش مي زد , واسه دلشون مي زد .
چشمش بسته بود و مي زد .
صداي موسيقي براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقي کرد .
يه دختر با يه مانتوي سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهاي بلند و قد کشيده .
چشماي دختر عجيب تکونش داد ... يه لحظه نت موسيقي از دستش پريد و يادش رفت چي داره مي زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روي دکمه هاي پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت مي خنديد و با پسري که روبروش نشسته بود حرف مي زد .
سعي کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودي شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمي تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشاي دختر نگاه مي کرد .
سعي کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط براي اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام مي خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگي رو که ياد داشت براي اون مي زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعي کرد دوباره خودش باشه ولي نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولي اثري از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگي رو که ياد داشت کشيد روي دکمه هاي پيانو .
چشماشو بست و سعي کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتي که داشت جاي خالي دختر رو نگاه مي کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوي سفيد
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون براي دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس مي کرد چقدر موسيقي با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .


اون هيچ چي نمي خواست .. فقط دوس داشت براي گوشاي اون دختر انگشتاي کشيده شو روي پيانو بکشه .
ديگه نمي تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه مي کرد و با تموم احساسش فضاي کافي شاپ رو با صداي موسيقي پر مي کرد .
شب هاي متوالي همين طور گذشت .
هر روز سعي مي کرد يه ملودي تازه ياد بگيره و شب اونو براي اون بزنه .
ولي دختر هيچ وقت حتي بهش نگاه هم نمي کرد .
ولي اين براش مهم نبود .
از شادي دختر لذت مي برد .
و بدترين شباش شباي نيومدن اون بود .
اصلا شوقي براي زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روي دکمه ها فشار مي داد و توي خودش فرو مي رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .

و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت هاي موسيقي از دلش به نوک انگشتاش پر مي کشيد و صداي موسيقي با قطره هاي اشکش مخلوط مي شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صداي بلند حرف مي زد و دختر آروم اشک مي ريخت .
سعي کرد يه موسيقي آروم بزنه ... دل توي دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکاي دخترو از صورتش پاک کنه .
ولي تموم اين نيازشو توي موسيقي که مي زد خلاصه مي کرد .
نمي تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
به خاطر اشک هاي دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشماي دختري که نمي شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسي که نمي شناخت
يه حس زير پوستي داغ
تنشو مي سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسي که نمي شناخت .
ولي شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه مي کرد .
ولي چاره اي هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط براي اون مي زد .
...
يک ماه ازش بي خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .
هيچ چي بدون اون براش معني نداشت .
چشماش روي همون ميز و صندلي هميشه خالي دنبال نگاه دختر مي گشت .


و صداي موسيقي بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشماي گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... براي هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتي که داشت بازم با چشماي بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون مي داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندي از عمق دلش نشست روي لباش .
بغضش داشت مي شکست و تموم سعيشو مي کرد که خودشو نگه داره .
دلش مي خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعي کرد توي سلولاي به ريخته مغزش نت هاي شاد و پر انرژي رو جمع کنه و فقط براي ورود اون
و براي خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جاي هميشگي نشستن .
و دختر مثل هميشه حتي يه نگاه خشک و خالي هم بهش نکرد .
نگاهش از روي صورت دختر لغزيد روي انگشتاي اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بي حرکت موند و دلش از توي سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدماي دور و برش حس کرد .
سعي کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقي کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگي رو که ياد داشت با تموم وجودش
فقط براي اون
مثل هميشه
فقط براي اون زد
اما هيچکس اونشب از لا به لاي اون موسيقي شاد
نتونست اشک هاي گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه مي چکيد ببينه
پلک هايي که با خودش عهد بست براي هميشه بسته نگهشون داره
دختر مي خنديد
پسر مي خنديد
و يک نفر که هيچکس اونو نمي ديد
آروم و بي صدا
پشت نت هاي شاد موسيقي
بغض شکسته شو توي سينه رها مي کرد .

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 4 بعد از ظهر  توسط سارا | 

 

 ز لیلی من شنیدم یا علی گفت 

 به مجنون چون رسیدم یاعلی گفت

 مگر این وادی دارالجنون است  

 که هر دیوانه دیدم یا علی گفت

      نسیمی غنچه ای را باز میکرد      

   به گوش غنچه کم کم یا علی گفت

    خمیر خاک آدم را سر شتند    

   چو بر می خواست آدم یا علی گفت

     مسیحا هم دم از اعجاز می زد   

  ز بس بیچاره مریم یا علی گفت

 علی را ضربتی کاری نمیشد

  گمانم ابن ملجم یا علی گفت

   مگر خیبر ز جایش کنده میشد 

  یقین آنجا علی هم یا علی گفت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط سارا | 

 


وعشق نواي بي صداي ستاره اي است

 که سالهاست مرده است

ومن هنوز

         با ساز سياه

                      ابر بي تلاطم

                                       وآسمان بي رنگ زندگي مي کنم

زندگي آرام است مانند رودي که هر روز مي خروشد

 هر روز... مي خروشد اما مثل ديروز مثل فردا

وشايد احساسم

                   در شعرها خوابيده است

زبان

        زمان

                   ما و اين دنيا

وباز در ميان هياهو ساکتم...

                                  کسي گفت:مسکوت!

روزها ، هفته ها ،سالهاست

                                     مي خندم و مستانه مي گريم

ما نيز...

        مانيز در اوراق زمان مي ميريم

و عشق

       انگار بايد باشد

        

وعشق

     شايد...

          نه!      تنها کلمه اي زيباست!

عشق

        زمان

                     خيال

                               نياز

                                     بگذارد

                                            بگذرد ...
 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 2 بعد از ظهر  توسط سارا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
مهم نيست کي بودم .......

مهم اينه که ميخوام از نو بسازم

از نو..............

نوشته های پیشین
هفته دوم تیر 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته اوّل اسفند 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
پیوندها
عاشقانه / مرضیه
هرچی دلت میخواد / سالار
محمد / ایلیا
فقط و فقط پسر
گرگانی اصیل غیرت داره/ رضا گرگانیه
وقت اضافه / مهرداد
دل شکسته
برای فردا......... /مریم
فقط1شب بود
سلطان قلب عاشقم تویی
عشق یکطرفه / حامد
نوشته های ویکا / ویکا
سنگهاازسنگدلان بهترند/ آیدا
خدایا برزخم فرداست چرا امروز می سوزم / سارا
خانه عشق / سحر
دل به هر کی دادی از سادگی دادی / علی
موج نو / علی
عاشقی بددردیه / مهدی
خط خطی/ عطیه
قلب کوچک من / ندا
.......پری آسمون......
من و شب و آسمان / آرش
مهاجر
پونه / M&Z
دریا در من / تنهاترین
شعر / بهروز
تنهایی های گمنامترین شاعر / رضا والی
سرزمین پرسپولیس / پیمان پرسپولیسی
من واین همه تنهایی / سهیلا
دختر شبهای پاییز / فریبا
کابوس رفتنت بگو / آینه
عاشقم /1 عاشق
محبت پنهان / شادی
عشق خاکی من
احساسات ممنوع
بوسه تنهایی / محمد
نجوای قلم / محمد رضا
دل درد و درد دل / مجید
تنها بندر / مهران
دل من یه دریاست... / مجید
دفتر مشق / الهه
کیمیای سعادت / یونس
لیزا (وکیل مدافع شیطان)
دنیاهمه هیچ وکار دنیا همه هیچ / ساسان
من و عشق / فاطیما
آهنگ های درخواستی / میثم
احسان
رویداد
برنامه=موزیک=love=فیلترشکن / محمد
.*•(¯`•.کوچولو های تنها .•´¯)•*. / آرسین
روزهای سرد / محمد حسین
همسفر شبهای تنهایی من / ایمان
توانا / مهدی
مرزدیوونگی / وحید
سکوت غم...
پیشی ملوس / مرتضی
سرزمین شعر /محمد
موفق باشی / مریم
روزهای بارانی / آزاده
♥♠♥(¯`'•.¸0ــحــــ0ــــد¸.•'¯)♥♠♥
I LOVE YOU / احسان
قصه عشق / سعید
دنیای سنگی / بهارو بهنام
بجه پروووووووو
سرمای عشقمون / اهورا
سرزمین تنهای های من.../ نینا
اشک یخی / احد
مروارید عشق / پارسا
نفرت از زندگی / رها و نگار
دوست ندارم
کلیپ های توپ عکس دختر ایرونی / حسین
دهکده / فلورانس
گالری عکس از بازیگران ایرانی و هندی و خارجی /شهرام
کلبه تنهایی / نرگس
MR.LONELY / سناتور
فقط عشق / محمد رضا
عکسها و شعرهای عاشقانه محمد / فرزاد
زندگانی / احسان
خزان / محمد
اشعار عاشقانه / مهناز تی تیش مامانی
عاشق تنها / باران
خاطرات صورتی من و همسرم / لووک وسیسیلی
سوشیانت...هیرساد.../لطف
دوست / معین و فائزه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان


www.irLearn.com